۴۴. - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
پشت در بزرگ و قدیمی اون خونه ویلایی نوشته بود.... مالک حقیقی هر چیزی خداست این امانت چند روزی دست ماست ! فکر کردم خدا قطعا مالک حقیقی ما هم هست...آدمایی که باهاشون روبه رو میشیم و چند لحظه ...چند روز...چند ساعت..کنارشون هستیم امانتای خدا هستن...قطعا یه روزی خدا میپرسه خب...فلانی امانت من بود که چند ...
... - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
نمیدونم چقدر ممکنه تو اون قرعه کشی اسم من هم در بیاد ... میدونم حتی اگر بشه هم بابام نمیزاره ! میدونم اگر بشه خیلی از برنامه ها بهم میخوره... میدونم من آدمی نیستم که لیاقت اینجاها رو داشته باشم... میدونم این جور جاها آدمایی رو میطلبن که خوب باشن...خیلی خوب...پاک... میدونم خودم چه آدم پوچی ام... همه ...
۴۵.انتظار ! به تو ۲ - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
گفت : تو که نمی دونی...ولی انتظار خیلی درد بدیه _ (هر چند اینجا دلم میخواست بگویم چیزی که از آن میگویی انتظار نیست...دلتنگی است ! اما ترجیح دادم توی مسائل خیلی خصوصی زیاد سرک نکشم )_ می خواستم بگویم چرا...اتفاقا می دانم ! خوب هم می دانم انتظار را...انتظار کشیدن را...اصلا هم بد نیست یک جور حس خوبی اس
۴۶. به تو ! ۳ - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
یار با ماست... - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
انقد حالم خوب میشه ، وقتی میانه لبخند های تو ، گم بشم. انقد دلم ، دل میشه وقتی فکر کنم تو داری بهم میخندی و دستمو گرفتی داری راه میبری... رفیق من ، من تو همین سختی ها و نداشته ها و دل تنگی ها ، دلم به داشتنت خوشه. برام بسه که هستی ، که یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم. چند روز پیش ، وقتی که فال زد
Daily - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
اینجا که میام کاراموزی یه خانوم و یه اقا هستن که به نظر من خیلی خوش اخلاق نیستن.ینی اینجا با من ۸ نفر هستن که همه و همه خوش اخلاق و شوخ و خنده رو اند و کلا نظر من رو نسبت به زندگی کارمندی عوض کردن.اما این دو نفر که از قضا فامیلیشونم یکیه نسبت به بقیه یکم جدی ترن انگار...خلاصه که من اسمشون رو گذاشتم
چهل و چند.... سعی کردم خوشبین باشم (: - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
سعی کردم خوش بین باشم.تو دلم گفتم به من مربوط نمیشه...هیچ وقتم نخواهد شد... گفتم ولی معلومه عکاس خوبی بوده (: گفت با یه گروه دانشجوی هنر آشنا شدم...اونا ازم گرفتن گفتم چه خوب و لبخند زدم(: یادم اومد چند وقت پیش به واو گفتم بعدا سوژه ی عکاسیم میشی تو ! سعی کردم خوش بین باشم و یادم آوردم من و واو چه
چهل و چند + یک - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
برای هزارمین بار تو این ماه اهنگ شادمهر _فقط با تو عشقم _ رو پلی می کنم و هندز فری و میزارم تو گوشم.فکر می کنم.به اتفاقات امروز.به حس و حال مسخره ی امروز.به حرفایی که شنیدم.به چیزایی که باعث شد بترسم.فکر می کنم.به اون دخمه ای که اسمش آموزشگاهه...به اون دخمه وقتی روز ثبتنام نفهمیدم اینجا خرابس.به صور
چهل و چند + ۳ - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 3:00
با شین حرف میزدیم و می خندیدیم که شین گفت یعنی فردا این موقع من کجام که چرت و پرت گویی ام گل کرد و گفتم داری از بهشت من را تماشا می کنی . خودم می دانم چرت گفتم . برای همین بلافاصله گفتم دیوانه ! داری از خودت عکس میگیری که به این و آن نشان دهی شب اما به فکر رفته بودم.گفتم مامان می شود یک نفر دماغش را
۳۸.از تو نوشتن تا کی ؟ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:36
اگر روزی برسه که بخوام برای تو نامه ای بنویسم ، قطعا نامه رو با کلماتی مثل محبوبم...عزیزم...عزیز جان...مهربان...رفیقم...و این چیز ها شروع نمی کنم. شاید نوشتم لکه ی ننگ بزرگ زندگی من ؛ سلام (: این بار می خواهم از درد هایم با تو بگویم...از کابوس های هر شبم... از اینکه هر شب تو را می بینم که داری به زو
۳۷. - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 17:00
وقتی گفتن میگه دنبال یه نفر می گرده که متفاوت باشه...به این فکر کردم که آپشنی مثل : داشتن موهایی که به طور طبیعی رنگش مشکی قهوه ای سوخته و قرمز و بلوند هست...و اون قسمتایی که بلونده معمولا فر میخوه و کل این موها تو آفتاب میشه شرابی باعث میشه کسی متفاوت شه از بقیه ؟ + نوشته شده در ساعت توسط سوسن |
۳۶.:) - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:59
سلام....خوش امدید !بله...همانطور که گفته ام اینجا سایه ام می نویسد...یعنی چیز های خیلی جزئی که به چشم نمی آیند...مهم نیستند...اما اتفاق می افتد...خلاصه تر بگویم جدی ام نگیرید !خب....کامنت ها تایید نمی شوند :)می خوانمتان....حتی اگر سر و صدایی نکنم :)
۳۵.تا جان به بدن باشد این جامه کفن باشد - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 15:15
روزی که بی هوا...سر کلاس بانکداری ۸ صبح... بالای جزوه ام نوشتم از جنگ بدتر هم چیزی هست؟نه ... نیست....نیست...نیست... و بعدش از کلاس بیرون رفتم تا زیر باران توی محوطه راه بروم هیچ وقت فکر نمیکردم سه ماه بعد...تیتر اخبار بشود حمله تروریستی داعش به ایران... برچسبها: داعش, ایران, تهران, حمله داعش به ایر...
۳۴.ازت متنفرم استاد... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 7:50
این که با اسم می نویسم و فامیلم را هم گذاشته ام توی پروفایل ، و حتی قصد دارم به محض رهایی از امتحانات در پیج پابلیک اینستایم را بازگشایی کنم و داستان هایم که نود درصد توهم هستند را منتشر کنم آنهم با هشتگ اسم خودم یعنی شجاعت دارم ! و پای همه ی حرف ها و تخیلات و افکار و نوشته هایم هستم. من آن قدر شه
۲۴.خ ا ط ر ا ت - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
نگاه کردن به یه سری از عکسا ...واقعا دل و جرئت می خواد ! مرور کردن....این که یادت بیاد پارسال همین موقع چه حالی داشتی....دونه دونه عکسا رو ببینی و بگی اسفند ۹۴ که با دانشگاه رفتم مشهد...چه خبر بود تو این زندگی؟ مرور کردن...بیاد آوردن جرئت می خواد...دل می خواد...نا خودآگاه بیاد آوردن شکستن داره... زل...
۲۵.وِیِ نفرت انگیز! - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
من جمله نفرت انگیز ترینهای این دنیا ، تیکه پرانی ، غیر مستقیم حرف توهین آمیز زدن و از این ها نفرت انگیز تر نصیحت کردن و بازگویی تجارب و پایان خوب و کارما برای هر چیز در نظر گرفتن است. خودم گاهی غیر مستقیم به طرف چیزی را می فهمانم.خب .این خیلی هم بد نیست.مثلا به جای اینکه بگویی تو زشتی بگویی فلانی خی
۲۶.جانم به قربانت :) - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
التماست کردم این بار جانا مده آزار باز آ ببرم یار_(ببرم...ببَرَم....باز آ به بَرَم یار...بِبَرَم یار...ببر آن جا که تو با منی...به بَرَت... ) بیا یار...بیا یار...بیا یار... + نوشته شده در ساعت توسط سوسن |
۲۷.ولی افتاد مشکل ها ! - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
سلام....خوش امدید !بله...همانطور که گفته ام اینجا سایه ام می نویسد...یعنی چیز های خیلی جزئی که به چشم نمی آیند...مهم نیستند...اما اتفاق می افتد...خلاصه تر بگویم جدی ام نگیرید !خب....کامنت ها تایید نمی شوند :)می خوانمتان....حتی اگر سر و صدایی نکنم :)
۲۸.شکست... - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
سلام....خوش امدید !بله...همانطور که گفته ام اینجا سایه ام می نویسد...یعنی چیز های خیلی جزئی که به چشم نمی آیند...مهم نیستند...اما اتفاق می افتد...خلاصه تر بگویم جدی ام نگیرید !خب....کامنت ها تایید نمی شوند :)می خوانمتان....حتی اگر سر و صدایی نکنم :)
۲۹.وَ ح ش ی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:26
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی گرچه...