و تو بی ملاحظه بگویی راستش من دلم میخواهد توی یک روزنامه ای مشغول به کار شوم.به عنوان روزنامه نگار.یا که در یک انتشارات...حتی کتابفروشی کار کنم.بدم نمی آمد اگر از آن دوچرخه ها داشتم که جلویشان سبد است.آنوقت صبح به صبح روزنامه میفروختم و لا به لای روزنامه ها یاس میگذاشتم که فروش من بیشتر شود.شاید هم وقتی پولدار شوم یک شرکت تاسیس کنم به نام شرکت دل پذیر.یعنی آدم ها را استخدام کنم و بگویم به شرطی حقوق می گیرید که هر روز کاری انجام دهید که دلتان بپذیرد.حالتان خوب باشد.
این ها را می گفتم که دیدم دارند می خندند و می گویند : جوان های امروزه....بچه های الآن... فکرهای بچه گانه...و این که حالا جدی دلت میخواهد چکاره شوی !
انتظار داشتند حتمن می گفتم دلم میخواهد مدیر مالی فلان بخش اداره شما باشم ؟
برچسب:
نویسنده: کیارش جلالی