سپاس!
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
خدا رو شکر برای خنده های از ته دل امروز.... خدا رو شکر برای اینکه هنوز میتونم بخندم...با صدای بلند.. خدا رو شکر برای اولین بار فهمیدم جمله ی از خنده تو چشمام اشک جمع شد یعنی چی! خدا رو شکر برای شادمانی بی سبب ! خدا رو شکر ....
زبان معیار
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
یکی از اخلاق هایی که جدیدن پیدا کردم تعصب رو فارسیه ! میگن قبل حرف زدن فکر کن و سعی می کنم چند ثانیه قبل هر جمله فکر کنم تا واژه ی درست و فارسی پیدا کنم و حرف بزنم ! البته تا جایی که ممکنه... و چیزی که روش حساسم اینه که فینگیلیش نباشم! فارسی و فارسی بنویسم.و تقریبن همه افرادی که با من چت می کنن و فی...
#...
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
شعر ها و آهنگ هایی که برهه ای خاص از زمان را به یادم می آورد حالا مدام از جلوی چشم هایم می گذرند و من با بی حسی خاصی می خوانم و گوش می کنمشان و به هیچ چیز فکر نمی کنم ! .... گفتم یکی را بخشیدم تا قلبم پاک شود... فکر کردم حالا دیگر دل پاک هستم.چند شب پیش خواب مدیر مدرسه راهنمایی ام را دیدم که ظاهرا خ...
خدا هست...
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
گاهی دل گیر می شم.از همه چیز...از مشکلات...از ترس ها....از نگرانی ها...از زندگی ... به این فکر می کنم که چقدر این مشکل...لا ینحله... چند ساعت حالم بدمیمونه...گریه می کنم...فکر می کنم... تهش فقط یه چیز آرومم میکنه ... تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمیفته :)... اینجاس که آروم میشم و با تمام وجود همه چی و می...
کتاب
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
فقط برام سواله که... این کتاب ۴ سال دبیرستان هرروز جلو چشمم بود تو کتابخونه... چرا الان دارم می خونمش؟ چرا انقدر دیر ... ؟ کاش بتونم کتابهای دیگش هم بخونم... #سقای_آب_و_ادب ... تازه فصل ۴ کتاب هستم.تو یکی از فصل های قبلی از بعضی مشخصات حضرت عباس گفته بود.انقدر قشنگ که یه لحظه حس کردم چقد ما خوش بختی...
دعا کنید اربعین حرم باشم...
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
به اشک چله گرفتم که غرق غم باشم...
فراموشی
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
ولی من معتقدم فراموشی دقیقا به یک باره رخ می دهد. یک دفعه تصمیم جدی به فراموشی می گیری و یادت می رود یک دفعه یک نفر را میبینی... و چنان میبینی اش که انگار تا قبل از او کسی نبوده ! و خوا نکند که یک دفعه غم جدیدی به جانت بیفتد و خواب و خوراک را بگیرد.... بعد هر چه عشق به فرجام رسیده و نرسیده بوده کلا ...
پ ن ج ر ه فولاد #تو.... دوای هر چی د ر د ه...
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
دل خوشم من به محالات رضا ...
وهم ... غلیظ
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:45
امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم که حالا نه بار در ماه خواب تو را دیده ام.نه شب از ماهی که ۱۷ روز آن تمام شده.یعنی یک شب در میان تو را میبینم و بعد یک روز تمام به تو فکر می کنم.اخرین بار جایی بودم شبیه خانه مادربزرگ ولی خانه او نبود هم شبیه آنجا بود هم خانه خاله هم دایی ح.خانه دایی ح غمگین است.به جایش ...
۲۸
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
بین چند تا آدم به اصطلاح شاخ و خفن یک اداره ی بزرگ و معروفی نشسته باشی.آدم خفن همان ها که رئیسند و اینها.از تو بپرسند خب...کار در اینجا چطور است ؟ دلت می خواهد روزی استخدام شوی؟ چه کاره دوست داری باشی ؟ اصلا نظرت راجع به این شغل چیست ؟ و تو بی ملاحظه بگویی راستش من دلم میخواهد توی یک روزنامه ای مشغو...
۲۹
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
ای که منع گریه بی اختیارم می کنی ؛ گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار.... .... فال خریدم.توی شلوغی مترو دختر بچه دستفروش خودش رو چسبوند به من.شبیه خودم بود.آروم.ساکت.خجالتی.صدای یواش. فال میخری ؟ نه عزیزم فال دارما مرسی نمی خوام نگاهش کردم...مترو شلوغِ شلوغ بود.با هر تکون تکیه می کرد به من.دوباره پ...
۳۱.ماجرای کنکور
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
من دانش آموز درس خونی نبودم.باهوش هم نبودم.به جاش حواس پرت بودم.خیالباف بودم و تو کلاس ریاضی به قایق سواری تو ونیز فکر میکردم و موقعی که معلم دینی میگفت از موهاتون آتیشتون میزنن به رقصیدن و خوانندگی تو نیویورک فکر می کردم.سال آخر هم هنوز خیال باف بودم.تو خیالاتم من دختر شاه بودم که با لباس مبدل تو ش...
۳۲.با اشک چشمم بدرقه اش کردم به راهی که برگشت ندارد
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
تا حالا چشم به راه بوده اید ؟ شده است مسافری داشته باشید ... ؟ موقع رفتن بدرقه اش کرده باشید، با دست خودتان از زیر قرآن ردش کرده باشید .از کیفتان پول بردارید و دور سرش بچرخانید و بیندازید صندوق،توی ظرف آب بریزید پشت سرش بپاشید.شروع کنید چهارقل خواندن و آیه الکرسی فوت کردن پشت سرش...دیده اید بعدن که ...
۳۳
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
فکر می کردم دیگر اوضاع خوب شده است.همه چی رو به راه است.و تا حالا هم همه چیز به میل من پیش رفته است.به خواست من.همه اتفاق های خوبی که دلم می خواست افتاده و آن هایی هم که منتظرشان بودم توی راه هستند... فکر می کردم حال من خوب است...خیلی وقت بود اینجوری فکر می کردم...شاید یکسال...شاید بیشتر...دل بسته ب...
... :)
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
یک جای نوشتن هایم حس کردم که مسئولم ! در قبال وقتی که خواننده ی وبلاگ می گذارد تا بخواند.... نه اینکه بلد باشم خوب بنویسمبه درد بخور و آموزنده یا دلنشین بنویسم.نه...فقط به خودم گفتم همین که وقتی یک نفر می آید وبلاگ من اراجیف نخواند خودش خیلی است... چند روزی منتقل کردم جای دیگر.قریب به ۳۰ پست را پاک ...
مسائل دانشگاه...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
از خوبیای هم کلاسیام این و بگم که.... نامه بلند بالا مینویسن و سخنرانی می کنن و اینا...که فلان استاد کلا از اخلاق مشکل داره...درس دادنشم که....تهش نامه رو نمیدن ... چون نمره ی خودشون تاپ میشه ! میگن... هیچکس ترم بعد این استاد و بر نداره... ... حتی دیشب گفتن کسی بر نمیداره تو ام بر ندار ! حتی اول صبح...
نوشتن.
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 5:28
قسمتی از کتاب مردی به نام اوه هست که دلیل ساکت بودن و منزوی بودن پیرمرد را اینگونه بیان می کند که دلش نمیخواهد هیچ صدا و حرفی بشنود مبادا صدای همسرش که چند ماه پیش فوت کرد از خاطرش برود... این روز ها هر چه می نویسم و می خوانم با صدای استاد تصور میکنمش.استاد یک جوری می خواند که به دل ادم می نشست.حتی ...
۵۳.با اشک چشمم بدرقه اش کردم به راهی که برگشت ندارد
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:29
تا حالا چشم به راه بوده اید ؟ شده است مسافری داشته باشید ... ؟ موقع رفتن بدرقه اش کرده باشید، با دست خودتان از زیر قرآن ردش کرده باشید .از کیفتان پول بردارید و دور سرش بچرخانید و بیندازید صندوق،توی ظرف آب بریزید پشت سرش بپاشید.شروع کنید چهارقل خواندن و آیه الکرسی فوت کردن پشت سرش...دیده اید بعدن که ...
ما آزمودیم در این شهر...بخت خویش !
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:29
خودم یه جام... دلم یه جای دیگس (: دیگه داره باورم میشه همه چیز تقصیر من بود !
....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:29
همیشه شکایت می کردم که توی خوابم که می آید با همه حرف می زند الا من.... اصلن نمی بیندم.... دیشب خوابش را دیدم... روی مبل خوابیده بود.هنوز مریض بود.گوشی ام را بردم سمتش عکس چند تا بچه نشانش دادم.با حالت شوخی گفت این ها که همه تکراری اند...یکی دیگر نشان دادمگفتم دیدیش؟ بچه ی دایی است... ذوق کرد توی خو...