خرید بک لینک
ای که منع گریه بی اختیارم می کنی ؛ گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار....

....

فال خریدم.توی شلوغی مترو دختر بچه دستفروش خودش رو چسبوند به من.شبیه خودم بود.آروم.ساکت.خجالتی.صدای یواش.

فال میخری ؟

نه عزیزم

فال دارما

مرسی نمی خوام

نگاهش کردم...مترو شلوغِ شلوغ بود.با هر تکون تکیه می کرد به من.دوباره پرسید

فال نمی خوای؟

نه ...

فال هات چند هستن ؟

۵۰۰

پول خرد داری؟ من ندارما...

تو دستش دو تا هزاری نشونم داد

یه دو تومنی پیدا کردم گذاشتم کف دستش و فالم رو برداشتم.

یه هزار تومنی پس داد.گفت باید دو تا برداری.

دومی رو برداشتم.

تو دلم گفتم : مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد...نیت خیر مگردان که مبارک فالی است...

نگاهم میکرد و میخندید.سفید.تپل.موهای قهوه ای.با یکم کک و مک...قشنگ نبود ؟

نشستم تو اتوبوس.فال اولی که برداشتم رو باز کردم.خوندم...

رسیدم آخرش

نوشته بود :

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد...

نیت خیر مگردان

که مبارک فالی است...

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 5:28

صفحه بندی