....
گفتم یکی را بخشیدم تا قلبم پاک شود...
فکر کردم حالا دیگر دل پاک هستم.چند شب پیش خواب مدیر مدرسه راهنمایی ام را دیدم که ظاهرا خانم مومن و مذهبی بود...می گویم ظاهرا چون آدم های مومن اهل دل شکستن و آبرو بردن و کینه و منت گذاشتن و این حرف ها نیستند !او بود...واقعا آزارم میداد.به جرم اینکه وقتی می دوم مقنعه ام می رود عقب ! به جرم اینکه زیاد می خندم.به جرم اینکه مدام با دوستم می خندم.به جرم اینکه موهایم بلند است.به جرم اینکه مقنعه ام را تا نوک دماغم جلو نمی کشم و موهای بافته ام معلوم است.به جرم اینکه یک روز چل گیس می کنم یک روز آفریقایی یک روز دم اسبی.
می گویند مشرف شدن به مشهد و این اماکن مقدس طلبیدنی است.اگر نطلبندت نمیشود بروی.مدرسه مان میبرد مشهد.هر که امتیازش بیشتر باشد.هر چه درس خوان تر بودی امتیازت بیشتر بود.من بیشترین را داشتم.منت می گذاشت میگفت فلانی و فلانی از من خواستند تو را هم ببریم.تو منظبط نیستی.نمیخواستند ببرندم. بعدا گفتند میبرند.تمام آن مدت هر شب گریه می کردم.که من چرا طلبیده نشدم.بعدا که با کلی منت گفت میبریمت حس کردم فرشته است !
من نبخشیدمش. نه او نه هیچ کدام از دار و دسته اش را.خیلی وقت بود بهشان فکر نمی کردم.چند سال.چند شب پیش خوابش را دیدم.بیدار که شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید ببخشمش....گذشتم.راستش یک روز تصمیم گرفتم از همه بگذرم.که قلبم پاک شود...
خدا...
غیر از این خیلی ها بد دلم را شکست...خیلی بد...
من می گذرم...
تو ولی یادت نرود....
برچسب:
نویسنده: کیارش جلالی