اصلن نمی بیندم....
دیشب خوابش را دیدم...
روی مبل خوابیده بود.هنوز مریض بود.گوشی ام را بردم سمتش عکس چند تا بچه نشانش دادم.با حالت شوخی گفت این ها که همه تکراری اند...یکی دیگر نشان دادمگفتم دیدیش؟ بچه ی دایی است...
ذوق کرد
توی خواب می خندید و صفحه گوشی را نگاه می کرد...هی قربان صدقه اش می رفت....من هم حالم خوب بود...من هم می خندیدم...
چقدر دلم برایت تنگ شده آقا جون... :(:
برچسب:
نویسنده: کیارش جلالی